به قلم میر نصر عدالت حقی _ روی بالکن نشسته بودیم و حافظ در دستهایمان مثل نسیم که گونه ها را نوازش میداد، سر می خورد. به یادم آمد آن بیتی را که میخواستم. گفتم: “آها یادم افتاد”. غزل را پیدا کردم و بیت ها را: هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ما است ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
همین طور که میخواندمش حس کردم چقدر در این مدتی که این شعر را نخوانده ام رویه ام از این مسیر دور شده است. شیر داغ سینه زخمی شده و خر خر کنم را داشت، رام میکرد. باران مثل دختر ۱۴ ساله ای که برای اولین بار از کسی خوشش آمده باشد، دزدکی میآمد و به سرعت میرفت. آدم ها عوض میشوند، بی آنکه خودشان بفهمند. روزم را مرور کردم، روز کاری خوبی بود. یک استخوان بد قلق را از گلوی یکی از پروژهها بیرون کشیده بودم، مایه مسرت بود. راستی چه شده که کبر و نازم افزون شده و سنگینی سرم بر شرف ام سایه افکنده. کافه باید به اندازه به خود آمدن دنج باشد و شاید هم نه. لازم است به اندازه از خود در آمدن دلباز باشد. نمیدانم، اما هم دنج بود و هم دلباز٫ به اندازه خوردن یک لیوان شیر داغ، روی خودم مکث کردم، بعد دومی را سفارش دادم.
-
۱۱-۰۳-۸۹
واقعا این شعر رو باید همه ادمها با خط درشت بنویسن و اویزون کنن جایی که روزی سه بار ببیننش .